RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونیک |  پارسی بلاگ | یــــاهـو
اوقات شرعی

ولات ور

   1   2      >
+ روز مادر مبارک (دوشنبه 3/4/1387 ساعت 7:49 عصر)

مادر ای سایه ی الطاف خدا
ای سراسر همه مهر
ای دل انگیزترین معنی عشق
ای که یادت همه آرامش من
ای وجودت همه خواهشمن

تو نمایانگر الطاف خداییمادر
مروه و حج و صفایی مادر
زیر پای تو بهشت است بهشت
باز هم طفل توام هرچه کردم
چه زیبا و چه زشت

دست تو گرمترین گرمی مهر
مهر تو پاکترین معنی عشق
نفست رایحهی ریحان است
دیدن روی نکویت مادر
همه درد مرا درمان است

ورد زیر لب تو ذکر دعاست
خانه با بودن تو
بهترین باغ دل انگیز خداست


 
 سالروز ولادت ریحانه پیامبر ،‏فاطمه طاهره (س) و روز مادر خجسته باد



  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت (دوشنبه 27/3/1387 ساعت 3:27 صبح)

    شعر سیف فرغانی سروده شده در دوره مغول


    هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد ..هم رونق زمان شما نیز بگذرد


    وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب…بردولت آشیان شمانیز بگذرد


    بادخزان نکبت ایام ناگهان ……برباغ و بوستان شما نیز بگذرد


    در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت ..این عوعوی سگان شما نیز بگذرد


    آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام ..برحلق و بردهان شما نیز بگذرد


    ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز ..این تیزی سنان شما نیز بگذرد


    چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد..بیداد ظالمان شما نیز بگذرد


    آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست..گرد سم خران شما نیز بگذرد


    بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت..هم برچراغدان شما نیز بگذرد


    زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد


    ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن..تاثیر اختران شما نیز بگذرد


    این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد


    بیش از دوروز بود از آن دگر کسان ..بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد


    برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم ..تا سختی کمان شما نیز بگذرد


    در باغ دولت دیگران بود مدتی ..این گل زگلستان شما نیز بگذرد


    آبی است ایستاده درین خان مال و جاه ..این آب از ناودان شما نیز بگذرد


    ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع..این گرگی شبان شما نیز بگذرد


    پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست..هم بر پیادگان شما نیز بگذرد


    ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف //یک روز بر زبان شما نیز بگذرد


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + (الذین هم یرائون) (جمعه 10/3/1387 ساعت 3:6 صبح)





    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می?کنندمشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرسگوییا باور نمی?دارند روز داورییا رب این نودولتان را با خر خودشان نشانای گدای خانقه برجه که در دیر مغانحسن بی?پایان او چندان که عاشق می?کشدبر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گویصبحدم از عرش می?آمد خروشی عقل گفت چون به خلوت می?روند آن کار دیگر می?کنندتوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می?کنندکاین همه قلب و دغل در کار داور می?کنندکاین همه ناز از غلام ترک و استر می?کنندمی?دهند آبی که دل?ها را توانگر می?کنندزمره دیگر به عشق از غیب سر بر می?کنندکاندر آن جا طینت آدم مخمر می?کنندقدسیان گویی که شعر حافظ از بر می?کنند

  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت (جمعه 10/3/1387 ساعت 3:4 صبح)







    عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشتمن اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشهمه کس طالب یارند چه هشیار و چه مستسر تسلیم من و خشت در میکده?هاناامیدم مکن از سابقه لطف ازلنه من از پرده تقوا به درافتادم و بسحافظا روز اجل گر به کف آری جامی که گناه دگران بر تو نخواهند نوشتهر کسی آن درود عاقبت کار که کشتهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشتمدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشتتو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشتپدرم نیز بهشت ابد از دست بهشتیک سر از کوی خرابات برندت به بهشت


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + طعنه مزن مستان را (دوشنبه 30/2/1387 ساعت 8:45 عصر)

    گر می نخوری طعنه مزن مستان را


     


    بنیاد مکن تو حیله و دستان را


     


    تو غره بدان مشو که می می نخوری


     


    صد لقمه خوری که می غلامست آن را


     


    (خیام)


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + گلستان سعدی ( دو حکایت ) (دوشنبه 23/2/1387 ساعت 12:34 صبح)

    آورده اند که انوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشیروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازین قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.


    اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى


     برآورند غلامان او درخت از بیخ


     به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد


     زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ


    ==============================================================================


    فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینکه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد.


    پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : این گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش  همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.


    وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟


    فقیر وارسته گفت : به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.


    پادشه پاسبان درویش است


     گرچه رامش به فر دولت او است


     گوسپند از براى چوپان نیست


     بلکه چوپان براى خدمت او است


     یکى امروز کامران بینى


     دیگرى را دل از مجاهده  ریش


     روزکى چند باش تا بخورد


     خاک مغز سر خیال اندیش


     فرق شاهى و بندگى برخاست


     چون قضاى نوشته آمد پیش


     گر کسى خاک مرده باز کند


     ننماید توانگر و درویش


    سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .


    فقیر وارسته پاسخ داد: حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى .


    شاه گفت : مرا نصیحت کن .


    فقیر وارسته گفت :


    دریاب کنون که نعمتت هست به دست


     کین دولت و ملک مى رود دست به دست


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + حاشیه نشین ( مرحوم قیصر امین پور کتاب بی بال پریدن) (دوشنبه 16/2/1387 ساعت 7:11 عصر)

    ما حاشیه‌نشین هستیم.

    مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.»

    من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام

    ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم

    برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.

    خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه گریه، کمی هم می‌خندد.

    مادرم می‌گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند.»

    و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد.

    ولی من می‌گویم: «این ستاره من نیست.»


    من در حاشیه به دنیا آمدم،

    در حاشیه بازی کردم.

    همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشیه زباله‌ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

    من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

    در مدرسه گفتند: «جا نداریم.»

    مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم!»

    من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه می‌روم.

    در حاشیه کلاس می‌نشینم.

    در حاشیه مدرسه می‌نشینم و توپ بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نیست.

    من روزها در حاشیه خیابان کار می‌کنم و بعضی شبها در حاشیه پیاده‌رو می‌خوابم.

    من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم. تابستان کار می‌کنم و در حاشیه کار، زندگی می‌کنم.

    من در حاشیه شهر زندگی می‌کنم.

    من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم.

    من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد.

    اگر من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم، پس چطور پایم نمی‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟

    زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.

    حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.


    من حاشیه‌نشین هستم.

    ولی معنی کلمه حاشیه را نمی‌دانم.

    از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»

    گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله‌ها را در آنجا می‌ریزند.»

    من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته‌اند؟» معلم چیزی نگفت.  



    من حاشیه‌نشین هستم.

    به مسجد می‌روم، در حاشیه مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن می‌نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته‌ام، قرآن کتاب خوبی است.

    قرآن حاشیه ندارد.

    هیچ کلمه‌ای را در حاشیه آن ننوشته‌اند.

    من قرآن را دوست دارم.

    همه چیز باید مثل قرآن باشد.


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + تیلم ( تقدیم به ساحت امام عصر (عج) ) (دوشنبه 16/2/1387 ساعت 7:8 عصر)
    بی تو فصلا همه سیم عین خزونه تیلم
    غم نادیدن تو ظلم گرونه تیلم
    مُهر مِهر تو از اول به دلم خرد و هنی
    تا هدم دل به همو مهر و نشونه تیلم
    سو تیامی گر زونی همه چیمی چه بگم
    شعله عشق تو سیم راحت جونه تیلم
    برگ و تی دست به یک دادنه سی کشتن مو
    تیمه ها زیر سر برُگ کمونه تیلم
    مثل بلبل که سی گل نیگره زونس به دهون
    دل مو قول و غزل سی تو اخونه تیلم
    سوز لونی تیلت عین صفا ایلاقه
    داغ کو چم اکنه دلنه کشونه تیلم
    افتو ری بنما ز پس اور پل شه
    افتو عمر مو دی ور لو بونه تیلم
    قول مردم گودنی شاه به خوشیمونه بیو
    ار بایی همه دنیا ز خومونه تیلم 

  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + سهراب سپهری ( به سراغ من اگر می آیید ) (چهارشنبه 4/2/1387 ساعت 9:46 عصر)
    به سراغ من اگر می آیید،


    پشت هیچستانم .


    پشت هیچستان جایی است.


     پشت هیچستان رگ های هوا ،


    پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،


    از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .


    روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است


    که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم


     


    پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:


    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،


    زنگ باران به صدا می آید.


    آدم اینجا تنهاست


                      و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت  جاریست .


    به سراغ من اگر می آیید،


                    نرم و آهسته بیایید


                     مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + تو را من چشم در راهم (چهارشنبه 4/2/1387 ساعت 9:39 عصر)

    تو را من چشم در راهم شبا هنگام


    که می گیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاسی


    وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛


    تو را من چشم در راهم.


    شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛


    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سر و کوهی دام.


    گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛


    تو را من چشم در راهم .


                                                                «نیما یوشیج»


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + به یاد شهید حسینعلی قجه ای (سه‏شنبه 3/2/1387 ساعت 2:19 عصر)

    ار گردان سلمان و حسین قجه اى که فرمانده اش بود در عملیات بیت المقدس این بود: پیشروى در امتداد جاده اهواز ـ خرمشهر و استقرار در آنجا. عملیات که شروع شد کار بخوبى پیش رفت و گردان در همان مسیر مستقر شدند. اما در ادامه دشمن شروع مى کند به زدن پاتک هاى شدید. منطقه دست به دست مى شود. سرانجام گردان در غرب جاده آسفالت پدافند مى کند. بچه ها در محاصره عراقى ها قرار مى گیرند اما عقب نشینى نمى کنند. کافى بود حسین عقب نشینى مى کرد آنگاه کل عملیات شکست مى خورد محاصره بسیار سختى بود. روبرو تانک بود و خاکریزى که بچه ها به آن چسبیده بودند. باران خمپاره ها هم لحظه اى قطع نمى شد. حسین هر روز مى رفت عقب و تعدادى نیرو با خودش مى آورد. اما بر آمار شهدا هر لحظه افزوده مى شد. از بالاى خاکریز که نگاه مى کردیم فقط تانک بود و تانک. کار به جایى کشید که حسین خودش آرپى جى به دست گرفت و تانک ها را شکار مى کرد. من گلوله گذارى مى کردم او شلیک. دشمن تانک هاى تى-?? را هم وارد میدان نبرد کرد. این تانک ها گلوله آرپى جى به سختى در آنها اثر مى کرد و ما من هم


    مى دانستیم چطور باید با آنها مقابله کنیم. هرچه شلیک مى کردیم کمانه مى کرد. آنها هم با خیال راحت آمده بودند روى خاکریز و شلیک مى کردند. هر جنبنده اى که تکان مى خورد قسمتش گلوله تانک بود. حسین همه اینها را مى دانست اما هیچ وقت چمپاتمه نزد. بلند شد. آرپى جى اش را گلوله گذارى کرد و رفت بالاى خاکریز. اول دیدى زد. تانک را دید. آرام ضامن آن را کشید و بعد شلیک. تانک به آتش کشیده شد. همه خوشحال بودند. حسین سریع خزید. آمد پشت خاکریز. همزمان با او تانکى دیگر شلیک کرد. خاکریز از زمین کنده شد و موج انفجار حسین را به گوشه اى پرتاب کرد. گوش هایش سنگین شده بود اما از پا نایستاده باز هم بلند شد. به اصغر گفت: یک گلوله دیگر بده! دوباره راه افتاد. دوباره او بود و نبرد با تانک ها! این بار تانک هاى تى-??! باز هم نشانه روى و شلیک! اما گلوله کمانه کرد. حسین سریع پائین آمد. جایش را عوض کرد. این بار گلوله تانک به او نرسید. قبضه را که گلوله گذارى کرد بى سیم به صدا درآمد. حاج احمد بود. به او اصرار مى کرد که برگردد اما حسین نمى پذیرفت. حاج احمد با عصبانیت و غیظ دستور داد. اما حسین گفت: حاجى! من یا با همه نیروهایم مى آیم یا هیچ! حاج احمد التماس کرد اما جواب حسین باز هم نه بود. آخر سر گفت: حاجى حلالمان کن، دیدار به قیامت! ساعتى بعد حاج همت در روز روشن از حلقه محاصره عراقى ها گذشت و خود را به ما رساند تا شاید حسین را راضى به بازگشت کند. اما اصرار او هم سودى نداشت. حاج همت تنها بازگشت. محاصره تنگ تر شده بود. اما بچه ها مقاومت مى کردند. نیروهاى کمکى هنوز نرسیده بودند. حسین ? روزى مى شد که نخوابیده بود. یک بار دیگر به اصغر گفت: آرپى جى را مسلح کند. اصغر هم اطاعت مى کند. آرپى جى به دست از خاکریز بالا مى رود و آماده شلیک مى شود. اما این بار تانک پیش دستى مى کند و گلوله اش درست سینه خاکریز زیر پاى حسین را مى شکافد. حسین از بالاى خاکریز به پائین مى افتد. اصغر سریع مى آید بالاى سرش. قبضه هنوز در دستش است. آن را رها نمى کند. اما این بار حسین دیگر بلند نمى شود. فرشته ها رسیده اند. او باید برود. سرخ و خونین بال


     


    به مناسبت سالگرد شهادت سردار رشید اسلام شهید حسین قجه ای


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + مبارکباد (پنجشنبه 1/1/1387 ساعت 11:56 صبح)

    ایرانی نوروزت مبارک


    یا مقلب القلوب و الابصار


    یا مدبر الیل و النهار


    یا محول الحول و الاحوال


    حول حالنا الی احسن الحال


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + دعای عهد با مولای صاحب الزمان (عج) (سه‏شنبه 30/11/1386 ساعت 10:46 عصر)

     


    بسم الله الرحمن الرحیم"


      اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلاىَ صاحِبَ الزَّمانِ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ عَنْ جَمیعِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها وَبَرِّها وَبَحْرِها وَسَهْلِها وَجَبَلِها حَیِّهِمْ وَمَیِّتِهِمْ وَعَنْ والِدَىَّ وَوَُلَْدى وَعَنّى مِنَ الصَّلَواتِ وَالتَّحِیَّاتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ وَمِدادَ کَلِماتِهِ وَمُنْتَهى رِضاهُ وَعَدَدَ ما اَحْصاهُ کِتابُهُ وَاَحاطَ بِهِ عِلْمُهُ اَللّهُمَّ اِنّى اُجَدِّدُ لَهُ فى هذَا الْیَوْمِ وَفى کُلِّ یَوْمٍ عَهْداً وَعَقْداً وَبَیْعَةً فى رَقَبَتى اَللّهُمَّ کَما شَرَّفْتَنى بِهذَا التَّشْریفِ وَفَضَّلْتَنى بِهذِهِ الْفَضیلَةِ وَخَصَصْتَنى بِهذِهِ النِّعْمَةِ فَصَلِّ عَلى مَوْلاىَ وَسَیِّدى صاحِبِ الزَّمانِ وَاجْعَلْنى مِنْ اَنْصارِهِ وَاَشْیاعِهِ وَالذّآبّینَ عَنْهُ وَاجْعَلْنى مِنَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ طائِعاً غَیْرَ مُکْرَهٍ فِى الصَّفِّ الَّذى نَعَتَّ اَهْلَهُ فى کِتابِکَ فَقُلْتَ صَفّاً کَاَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصوُصٌ عَلى طاعَتِکَ وَطاعَةِ رَسوُلِکَ وَآلِهِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ اَللّهُمَّ هذِهِ بَیْعَةٌ لَهُ فى عُنُقى اِلى یَوْمِ الْقِیمَةِاَللّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظیمِ وَرَبَّ الْکُرْسِىِّ الرَّفیعِ وَرَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَمُنْزِلَ التَّوْراةِ وَالْأِنْجیلِ وَالزَّبُورِ وَرَبَّ الظِّلِّ وَالْحَرُورِ وَمُنْزِلَ الْقُرْآنِ الْعَظیمِ وَرَبَّ الْمَلائِکَةِ الْمُقَرَّبینَ وَالْأَنْبِیآءِ وَالْمُرْسَلینَ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِوَجْهِکَ الْکَریمِ وَبِنُورِ وَجْهِکَ الْمُنیرِ وَمُلْکِکَ الْقَدیمِ یا حَىُّ یا قَیُّومُ اَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذى اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأَرَضُونَ وَبِاسْمِکَ الَّذى یَصْلَحُ بِهِ الْأَوَّلُونَ وَالْأخِرُونَ یا حَیّاً قَبْلَ کُلِّ حَىٍّ وَیا حَیّاً بَعْدَ کُلِّ حَىٍّ وَیا حَیّاً حینَ لا حَىَّ یا مُحْیِىَ الْمَوْتى وَمُمیتَ الْأَحْیآءِ یا حَىُّ لا اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ اَللّهُمَّ بَلِّغْ مَوْلانَا الْإِمامَ الْهادِىَ الْمَهْدِىَّ الْقآئِمَ بِاَمْرِکَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ و عَلى ابآئِهِ الطَّاهِرینَ عَنْ جَمیعِ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ فى مَشارِقِ الْأَرْضِ وَمَغارِبِها سَهْلِها وَجَبَلِها وَبَرِّها وَبَحْرِها وَعَنّى وَعَنْ والِدَىَّ مِنَ الصَّلَواتِ زِنَةَ عَرْشِ اللَّهِ وَمِدادَ کَلِماتِهِ وَما اَحْصاهُ عِلْمُهُ وَاَحاطَ بِهِ کِتابُهُ اَللّهُمَّ اِنّى اُجَدِّدُ لَهُ فى صَبیحَةِ یَوْمى هذا


     وَما عِشْتُ مِنْ اَیَّامى عَهْداً وَعَقْداً وَبَیْعَةً لَهُ فى عُنُقى لا اَحُولُ عَنْها وَلا اَزُولُ اَبَداً اَللّهُمَّ اجْعَلْنى مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ وَالذَّابّینَ عَنْهُ وَالْمُسارِعینَ اِلَیْهِ فى قَضآءِ حَوآئِجِهِ وَالْمُمْتَثِلینَ لِأَوامِرِهِ وَالْمُحامینَ عَنْهُ وَالسَّابِقینَ اِلى اِرادَتِهِ وَالْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ اَللّهُمَّ اِنْ حالَ بَیْنى وَبَیْنَهُ الْمَوْتُ الَّذى جَعَلْتَهُ عَلى عِبادِکَ حَتْماً مَقْضِیّاً فَاَخْرِجْنى مِنْ قَبْرى مُؤْتَزِراً کَفَنى شاهِراً سَیْفى مُجَرِّداً قَناتى مُلَبِّیاً دَعْوَةَ الدَّاعى فِى الْحاضِرِ وَالْبادى اَللّهُمَّ اَرِنىِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ وَالْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ وَاکْحَلْ ناظِرى بِنَظْرَةٍ منِّى اِلَیْهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ وَاَوْسِعْ مَنْهَجَهُ وَاسْلُکْ بى مَحَجَّتَهُ وَاَنْفِذْ اَمْرَهُ وَاشْدُدْ اَزْرَهُ وَاعْمُرِ اللّهُمَّ بِهِ بِلادَکَ وَاَحْىِ بِهِ عِبادَکَ فَاِنَّکَ قُلْتَ وَقَوْلُکَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِى النَّاسِ فَاَظْهِرِ الّلهُمَّ لَنا وَلِیَّکَ وَابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکَ الْمُسَمّى بِاسْمِ رَسُولِکَ حَتّى لا یَظْفَرَ بِشَىْ‏ءٍ مِنَ الْباطِلِ اِلاَّ مَزَّقَهُ وَیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُحَقِّقَهُ وَاجْعَلْهُ اَللّهُمَّ مَفْزَعاً لِمَظْلُومِ عِبادِکَ وَناصِراً لِمَنْ لا یَجِدُ لَهُ ناصِراً غَیْرَکَ وَمُجَدِّداً لِما عُطِّلَ مِنْ اَحْکامِ کِتابِکَ وَمُشَیِّداً لِما وَرَدَ مِنْ اَعْلامِ دینِکَ وَسُنَنِ نَبِیِّکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَاجْعَلْهُ  اَللّهُمَّ مِمَّنْ حَصَّنْتَهُ مِن بَاْسِ الْمُعْتَدینَ اَللّهُمَّ وَسُرَّ نَبِیَّکَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ بِرُؤْیَتِهِ وَمَنْ تَبِعَهُ عَلى دَعْوَتِهِ وَارْحَمِ اسْتِکانَتَنا بَعْدَهُ اَللّهُمَّ اکْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَعَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیداً وَنَریهُ قَریباً بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرَّاحِمینَ اَلْعَجَلَ الْعَجَلَ یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ


     


    خدایا دل های شیفتگان به سویت شوریده اند و راه های مشتاقان به سویت نمایان است و پرچم های کاروان آستانت پیداست و دلهای عارفان از تو لرزان و آوازهای دعاگویان به درگاهت بلند و درهای اجابت به روی آن ها باز و دعای کسی که با تو راز و نیاز کند مستجاب است و توبه هرکه به تو باز گردد پذیرفته است و اشک روان هرکه از خوف توگریه کند مورد ترحم است و برای آنانکه از تو دادرسی جویند دادرس خواهی بود و کسی را که از تو کمک و یاری بجوید کمک و یاری می نمایی و وعده هایت برای بندگان وفا میشود و هر که برای لغزش هایش از تو گذشت خواهد گذشت میبیند و کارهای عمل کنندگان نزد تو محفوظ است و روزی خلایق از درگاه تو نازل می شود و بهره های فزون به آن ها می رسد و گناهان آمرزش جویان آمرزیده است و حاجت های خلقت نزد تو برآورده است و جایزه خواستاران نزد تو وافر است و بهره های پیاپی فزون است ، مائده ها و سفره های خوراک فراوان آماده است ، حوض ها و چشمه ها بهر تشنگان لبریز است


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + خانه دوست کجاست؟؟؟ (سه‏شنبه 30/11/1386 ساعت 3:12 صبح)

    « خانه دوست کجاست؟ » در فلق بود که پرسید سوار.
    آسمان مکثی کرد.
    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
    و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
    نرسیده به درخت،
    کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
    می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
    پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
    دو قدم مانده به گل،
    پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
    و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
    در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
    کودکی می بینی
    رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لایه نور
    و از او می پرسی
    خانه دوست کجاست....


  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  • + خبر آمد خبری در راه است ... (دوشنبه 23/7/1386 ساعت 1:38 صبح)

     


    خبر آمد خبری در راه است

    سرخوش آن دل که از آن آگاه است

    شاید این جمعه بیاید...شاید

    پرده از چهره گشاید...شاید

    دست افشان...پای کوبان می روم

    بر در سلطان خوبان می روم

    می روم بار دگر مستم کند

    بی سر و بی پا و بی دستم کند

    می روم کز خویشتن بیرون شوم

    در پی لیلا رخی مجنون شوم

    هر که نشناسد امام خویش را

    بر که بسپارد زمان خویش را

    با همه لحن خوش آواییم

    در به در کوچه ی تنهاییم

    ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

    نغمه ی تو از همه پر شور تر

    کاش که این فاصله را کم کنی

    محنت این قافله را کم کنی

    کاش که همسایه ی ما می شدی

    مایه ی آسایه ی ما می شدی

    هر که به دیدار تو نایل شود

    یک شبه حلال مسائل شود

    دوش مرا حال خوشی دست داد

    سینه ی ما را عطشی دست داد

    نام تو بردم لبم آتش گرفت

    شعله به دامان سیاوش گرفت

    نام تو آرامه ی جان من است

    نامه ی تو خط اوان من است

    ای نگهت خاست گه آفتاب

    در من ظلمت زده یک شب بتاب

    پرده برانداز ز چشم ترم

    تا بتوانم به رخت بنگرم

    ای نفست یارومدد کار ما

    کی و کجا وعده ی دیدار ما

    دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

    به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

    به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم

    تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم

    کدام گوشه ی مشعر

    کدام کنج منا

    به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

    ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش

    تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

    ببوسم خاک پاک جمکران را

    تجلی خانه ی پیغمبران را

    خبر آمد خبری در راه است

    سر خوش آن دل که ار آن آگاه است

    شاید این جمعه بیاید...شاید

    پرده از چهره گشاید...

    شاید

     

  • نویسنده: احمد حسنی

  • نظرات دیگران ( )

  •    1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    [3/4/1387- 7:49 ع] روز مادر مبارک
    [27/3/1387- 3:27 ص] در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت
    [10/3/1387- 3:6 ص] (الذین هم یرائون)
    [10/3/1387- 3:4 ص] عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
    [30/2/1387- 8:45 ع] طعنه مزن مستان را
    [23/2/1387- 12:34 ص] گلستان سعدی ( دو حکایت )
    [16/2/1387- 7:11 ع] حاشیه نشین ( مرحوم قیصر امین پور کتاب بی بال پریدن)
    [16/2/1387- 7:8 ع] تیلم ( تقدیم به ساحت امام عصر (عج) )
    [4/2/1387- 9:46 ع] سهراب سپهری ( به سراغ من اگر می آیید )
    [4/2/1387- 9:39 ع] تو را من چشم در راهم
    [3/2/1387- 2:19 ع] به یاد شهید حسینعلی قجه ای
    [1/1/1387- 11:56 ص] مبارکباد
    [30/11/1386- 10:46 ع] دعای عهد با مولای صاحب الزمان (عج)
    [30/11/1386- 3:12 ص] خانه دوست کجاست؟؟؟
    [23/7/1386- 1:38 ص] خبر آمد خبری در راه است ...
    [همه عناوین(26)]
  •   بازدیدهای این وبلاگ
  • امروز: 3 بازدید
    بازدید دیروز: 13
    کل بازدیدها: 1897 بازدید
  •   پیوندهای روزانه
  •   درباره من
  • ولات ور
    احمد حسنی[26]
    من هیچ کسم / هیچ کسم / هیچ کسم / واز هیچ کسان نیز بسی هیچ کسم / آن لحظه که افتد نفس اندر نفسم / ای یاور هیچ کسان به فریاد رسم
  •   لوگوی وبلاگ من
  • ولات ور
  •  فهرست موضوعی یادداشت ها
  •   موضوعات وبلاگ من
  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ایمیل:

     

  •  لینک دوستان من

  •  لوگوی دوستان من









  •   آهنگ وبلاگ من